چوب‌كاري، سيدمهدي شجاعي

 دلم هری ریخت پایین وقتی دیدم خط‌کش بلند و کلفتش را به سوی من گرفته است و تکان می‌دهد. اول فکر کردم که شاید پشت سرم، پهلویم سمت راست، سمت چپ، بالاخره کسی باشد که اشاره معلم به سوی او باشد و نه به من.

برای همين به محض دیدن اولین تکان‌های خط‌کش سرم را به اطراف چرخاندم تا به قول معلم ادبیات، «مشارالیه» را پیدا کنم، ولی نبود. خود من بودم كه درست در امتداد تکانهای خط‌کش که می‌لرزیدم. زیاد نمي‌ترسیدم از بلندی و کلفتی خط‌کش، چرا که به کار زدن نمی‌آمد. تا آن وقت ندیده بودم که آن خط‌کش دستی را سرخ، پايی را کبود، یا چشمی را تر کرده باشد.

به قول خودش این خط‌کش را همیشه در دست داشت برای نزدن. اول که این جمله را گفته بود همه خندیده بودیم و بعد که دیده بودیم به صف کردن و... دست‌ها بالا و بالاتر... شترق... و بعد صدای جیغ و گریه و... خبری نیست، معنی نزدن را تقريباً دریافته بودیم.

ترسم بیش‌تر از سابقه‌ام بود و کار و کردارم در کلاس.

یاد حرف حسن افتادم که گفته بود:

«قلی! نکن این کارارو، بفهمه... هی هیچی نمی‌گه. یه دفعه دیدی...»

و من با کله‌شقی جواب داده بودم:

«تو یکی خفه کارکن... اومده به ما راه و چاه رو نشون بده.»

بقیه هم با این‌که از اصل قضیه بدشان نمی‌آمد ولی تک و توک گوشه‌هایی می‌آمدند كه:

‌«بعضی‌ها همچین خوب گز نکرده پاره می‌کنن ها...»

«هي... پسر جوجه‌ها را آخر پاييز مي‌شمرن...»

«می‌گن شاهناه آخرش خوشه... بپایه وقت خوشی زیر دلتو نزنه اون آخرا...»

«می‌گما پشت این ظاهر مظلوم، حتمی یه خبرایی هست. حالیته! بپا کار دست خودت ندی...»

«می‌دونی با همه عیب نداره، ولی این یکی حقش نیست، خوب پسریه...»

و من بعضی را از زیر سبیل تازه جونه زده رد می‌کردم، بعضی را جواب می‌دادم و بعضی را هم حسابي تو شیکمشون می‌رفتم كه: «چیه... غصه منو می‌خورین يا بی‌عرضگی خودتونو...»

«اگه مردین شماها به‌جای حرف زدن یه چشمه بیاین...»

«چطور شده؟ حالا دلتون برای معلمه می‌سوزه...»

«مطمئن باش اگر عرضه داشت، همون جلسه اول نشون داده بود.»

راستش جله اول خودم هم می‌ترسیدم. دست‌هام هم بفهمی نفهمی می‌لرزید. ولی برای جلسات بعدی کمی عادی شد، درست مثل تمرین کلاسی، البته برای من نه برای بچه‌ها.

اگر برای آن‌ها عادی شده بود دیگر لطفی نداشت. همه‌ي لطفش به خنده‌ي بچه‌ها بود و هفت هشت دقیقه‌ای که معلم مچل می‌شد  و کلاس تبدیل به یک باغ وحش حسابی می‌شد. البته کار ساده‌ای هم نبود، از تهیه مقدمات تا مرحله‌ي عملیات واقعاً کار می‌برد. گذشته از وقتش هزار جور خطر هم داشت، ولی می‌ارزید به خنده بچه‌ها، به مچل شدن معلم، به یک سر و گردن بالاتر بودن از بقیه می‌ارزید. اما تنها چیزی که تعجب‌آور بود؛ این‌که چهار پنج جلسه از اول سال می‌گذشت و او هنوز پی به قضیه نبرده بود.

خوب این‌که کاری نداشت، همون جلسه اول می‌تونست چهار نفر را ردیف کند و با چند تا چک و مشت و لگد، ته و توی قضیه را در بیاورد. کاری که خیلی از معلم‌های دیگر می‌کردند و به نتیجه هم می‌رسیدند. یا نه اگر خیلی روشن‌فکر بود و مخالف کتک زدن، می‌توانست دم دو سه تا از بچه را ببیند و اسم مرا از زیر زبانشان در بیاورد.

...اصلاً از کجا معلوم همین حالا همین کار را نکرده باشد و این تکان‌های خط‌کش به طرف من نتیجه همین پرس‌ و جوها نباشد؟ ولی از طرفی قیافه‌اش زیاد عصبانی نشان نمی‌دهد. کسی که مسأله به این مهمی را کشف کرده باشد باید حتماً بیشتر از این‌ها بی‌تابي نشان دهد.

 باشد یا نباشد باید جلو رفت. بالاخره معلم است و دارد آدم را صدا می‌کند. بله، کار از اشاره هم گذشته است. یکی نیست به من احمق بگوید: «آخه بی‌شعور! بعد از تعطیل شدن کلاس، مدرسه ماندت برای چه بود؟»

مدرسه دو حیاط داشت، یک حیاط کو چک که سمت خیابان بود و دفتر مدیر و ناظم و کلاس‌ها در آن قرار داشت و دیگری حیاط بزرگ که با دالانی به حیاط کوچک وصل می‌شد و تور والیبال و بسکت و دستشویی و توالت در آن قرار تعبیه شده بود.

معلم سر دالانی كه سمت حیاط بزرگ بود ایستاده بود و من درست در انتهای حیاط نزدیکي‌های توالت. تا به او برسم در بین راه ترتیب یقه و پایین پیراهن که ار شلوار بیرون زده بود و دکمه پیراهن و سرآستین‌ها را دادم. با مختصر لرزشی در صدا سلام کردم. جواب سلامم را داد، نه زیاد گرم، اما همین هم غنيمت بود. معلم‌های دیگر که همین قدرش را هم زورشان می‌آید.

گفت: «لطفاً شما يه چند دقیقه‌ای تشریف بیارید دفتر.»

کار خراب شده بود. قضيه حتماً لو رفته بود. کاری که وسط حیاط ن‌شود انجام داد و لازم باشد آدم تشریف ببره دفتر معلوم است چه کاری است. تشوق که نمی‌خواهد بکند. تشویق را معمولاً سر صف می‌کنند. همین خط‌کش بلند و کلفتي که تا به حال در کلاس و حیاط به کار نیامده بود، حتماً در دفتر به کار  می‌آمد.

 گفتم: «آقا اجازه؟ ما بیام دفتر؟»

 و چه سؤال بی‌ربطی از ته حیاط منو صدا کرده که به کس دیگری بگوید بیاد دفتر؟

محکم جواب داد: «بله، شما!»

و خودش به طرف دفتر راه افتاد و من هم اجباراً پشت سرش.  خط‌كش بلند و كلفت كه در دستش جلو و عقب مي‌رفت، بيشتر دل آرام را مي‌لرزاند. به در ساختمان دفتر رسيديم. روبرو، در حياط مدرسه باز بود و «ميز خليل» هم صندليش بود و خودش نبود.

يك لحظه فكر كردم فرار را براي همين وقت‌ها گذاشته‌اند. معلم كه وارد ساختمان شد، با يك خيز مي‌شود در مدرسه را كه الان روبروست، پشت سرگذاشت. ولي به خودم گفتم بعد چي؟ بالاخره مدرسه را بايد آمد. براي هميشه كه نمي‌شود در مدرسه را پشت سر گذاشت. اين بود كه پيچيدم. خودم را به معلم رساندم و با هم وارد دفتر شديم. دفتر، خالي بود. من بودم و معلم. او بود و من.

اگر قضيه به خطكش ختم نمي‌شد، پس بستن در اتاق چه لزومي داشت. اگر صدا يواش باشد، صحبت معمولي باشد، از اتاق بيرون نمي‌رود. معمولاً صداي جيغ و فرياد است كه از اتاق بيرون مي‌رود و ممكن است ديگران را به داد آدم برساند.

امتحان رياضي ثلث سوم سخت‌ترين چيز است و بيشترين نگراني را با خود يدك مي‌كشد؛ ولي هيچ وقت فكر نمي‌كردم زماني پيش بيايد كه يك معلم تعليمات ديني بتواند هزار برابر يك معلم رياضي، آن هم در آن وقت آدم را نگران و مضطرب بنمايد.

صداي ضربان قلب مرا حتماً معلم مي‌شنيد. آدم بايد كر باشد كه صداي تاپ تاپ به اين بلندي را نشنود.

خودش ايستاده ‌بود، ولي به من گفت: «بفرماييد بنشينيد»

گاهي وقت‌ها يك «بفرماييد بنشينيد» بيشتر از «بفرماييد بتمرگيد» يعني بيشتر از «بتمرگ» آدم را كلافه مي‌كند. نشستم و او همچنان ايستاده بود و خط‌كش را در دستش سبك سنگين مي‌كرد و سبيل‌هايش را هم مي‌جويد.

نمي‌فهميدم چرا زودتر خلاصه نمي‌كند. داشتم معني جمله «انتظار بدتر از مرگ است» را تجربه مي‌كردم. حالا ديگر قدم زدن توي اتاق به اين كوچكي چه لزومي داشت، من نمي‌فهميدم. فقط مي‌فهميدم سبيل جويدن، چوب تكان دادن، حرف نزدن، قدم زدن در اتاق به آن كوچكي، جلوي يك بچه سيزده چهارده ساله، يعني چزاندن او.

بالاخره رفت و پشت ميز ايستاد. خط‌كش را به ميز تكيه داد، دو دستش را روي آن گذاشت و چانه‌اش را روي دو دستش و زل زدتوي چشم‌هاي من.

«شما سر كلاس، زنبور ول مي‌كرديد، نه؟»

كار تمام بود. با بدن كبود، با سر و كله‌ي باندپيچي شده و پرونده زير بغل به خانه رفتن و كمربند سياه پدر هم روي باندهاي سفيد و پشت كبود و جاري شدن و خون و... قاطي شدن رنگ‌ها و چرخيدن اتاق دفتر دور سر... و تشنگي بيش از حدّ و ...

«فقط بگيد شما بوديد يا نه، كاريتون ندارم.»

قاعدتاً مي‌بايست گفت: « نه آقا... ما نبوديم... به جون مادرمون...»

ولي من كه حال خودم را نمي‌فهميدم، اتاق و معلم و خط‌كش و... همه چرخ مي‌خوردند و خودشان را به سرم مي‌كوبيدند:

«ب..ب..بل..بله... و..ولي‌آقا...»

ولي صداي معلم را كاملاً مي‌شنيدم، هر چند خودش را قدري تار مي‌ديدم.

«بسيار خوب، بسيار خوب!»

«ميرزا خليل! ميرزا خليل!»

اولين بار بود كه اسم «ميرزا خليل» را به اين صورت مي‌شنيدم. پس همان كه ما به او مي‌گفتيم «ميز خليل» و مسخره‌اش مي‌كرديم «صندلي خليل»، «نيمكت خليل» و هرچه مي‌آورديم به خليلش اضافه مي‌كرديم، « ميرزا خليل » بوده.

«بله آقا، بفرمايين.»

«لطفاً يه ليوان آب با اون قوطي رو بياريد.»

«بله، چشم آقا!»

ليوان و قوطي آب، نه ليوان آب و قوطي. براي چه كاري اين دو تا با هم به درد مي‌خورد؟ حتماً مي‌خواهد اول قرص بخورد و بعد خط‌كش را بردارد و شروع كند. مي‌گفتند شكنجه‌گرهاي ساواك اول عرق مي‌خوردند و بعد شكنجه مي‌كردند... آهان، قرص اعصاب... شايد هم آب براي خيس كردن خط‌كش باشد كه حسابي...

ولي چه كسي ممكن است قضيه را لو داده باشد؟ بيشتر به كدام‌ها مي‌آيد كه اهل اين برنامه باشند. حرف‌هايي كه مي‌زدند كدام‌ها به اين برنامه مي‌خورد؟

«...شاهنامه... آخر پاييز... گز نكرده... خوب پسريه... ظاهر مظلوم...»

«نمي‌شه، اين طوري نمي‌شه فهميد.»

«اين آب رو شما بخوريد!»

معلم بود كه به من مي‌گفت، مي‌گفت كه آب بخورم. خوردم، كمي حالم جا آمد. پنجره را كه باز كرد، بهتر شدم.

دستش يك قوطي بود مثل قوطي شربت زخم معده مادرم. صندلي را كشيد روبروي من و نشست: «حواست به من هست!؟»

خوب بود، تقريباً بود. گفتم: «بله، حواسم به شماست.»

«تو سر كلاس زنبور ول مي‌كردي، درسته؟»

«ولي... »

«خب، حالا گوش كن ببين چي مي‌گم. براي اين‌كه بتوني هم‌چنان بچه‌ها رو بخندوني و هم‌چنان فكر كنند كه تو بيشتر از ديگران شهامت داري من يه فكري كردم!

اگر تو بخواي هر هفته براي كلاس من يه زنبور گير بياري مقدار زيادي از وقتتو مي‌گيره و از درست باز مي‌موني؛ به خصوص كه ممكنه تو رو نيش بزنن و كلي اذيت بشي و تازه سر كلاس هم كه مي‌آريش ممكنه بچه‌هارو نيش بزنه. من گفتم از دهمون ده بيست تا ملخ گرفتن آوردن. توي اين قوطيه. من اين‌ها رو بهت مي‌دم. تو مي‌توني هر هفته يكي از اين‌ها رو به جاي زنبور بياري و سر كلاس ول كني. فعلاً دو سه ماه بسه. ضررش براي خودت هم كم‌تر از زنبوره...!

در ضمن هيچ كدام‌مون راجع به امروز به بچه‌ها چيزي نمي‌گيم. باشه؟ حالا بلند شو قوطي رو بگير و برو خونه كه دير شده، دلواپست مي‌شن...! »

بازگشت به ابتداي صفحه