نشريهي
فرهنگي - ادبي دبيرستان امام خميني (ره) ، شماره
5
|
استاديِ سعدي در شعر عاشقانه مسلّم است. ديوان سعدي اوج غزلهاي عاشقانه است؛ غزلهاي او بيشتر عاشقانه است تا عارفانه. زبان سعدي ساده و روان و معيار كامل فصاحت و بلاغت است. در مجموع، سعدي در مقام معمار سخن، چنان بر زبان شعر غنايي فارسي اثر نهاده كه هيچ شاعر غزلسرايي پس از او، از تأثير سبك و سخن وي بركنار نمانده است.
شب عاشقان
بيدل چه شبي دراز باشد |
|
سلمان هراتي در سال 1338 در روستاي مرزدشت از توابع تنكابن به دنيا آمد. او در رشتهي تربيت معلم به تحصيل پرداخت و بهعنوان معلم در روستاهاي گيلان به خدمت پرداخت. هراتي از شاعران بنام پس از انقلاب اسلامي است. شعر او با تصاويري بديع از طبيعت و حالات دروني انسان و ارتباط با خدا، ويژگي خاص و لحن مختص به خود را داراست. زبان شعر او صميمي و ساده است. شعر سلمان هراتي از نظر لحن و بيان تصاوير طبيعت و زندگي و سادگي گفتار، شباهتهايي با شعر سهراب سپهري را تداعي ميكند.
سجادهام كجاست؟
گستاخ
و سنگوار |
|
سيمين خليلي متخلص به سيمين بهبهاني در 28 تيرماه سال 1306 در تهران به دنيا آمد. آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در همين شهر به پايان رساند در سال 1341 از دانشكدهي حقوق دانشگاه تهران فارغالتحصيل شد و دانشنامهي حقوق قضايي خود را دريافت كرد. پس از گذراندن دورهي دانشسراي عالي شغل آموزگاري را برگزيد و دبير دبيرستانهاي تهران شد. نخستين شعرش در سن 14 سالگي در روزنامهي نوبهار منتشر شد. از سال 1330 چاپ مجموعه شعرهايش را شروع كرد كه از بين آنها به «سهتار شكسته»، «جاي پا»، «چلچراغ»، «مرمر»، «رستاخيز»، «خطي ز سرعت و از آتش»، «دشت ارژن» و «يكي مثلاً اينكه» ميتوان اشاره كرد. او 3 فرزند دارد و هم اكنون در تهران زندگي ميكند. دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟ كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من نه بستهام به كس دل، نه بسته دل به من كس چو تختهپاره بر موج رها، رها، رها، من زمن هر آن كه او دور، چو دل به سينه نزديك به من هر آن كه نزديك، ازو جدا، جدا، من! نه چشم دل به سويى، نه باده در سبويى كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟ كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟ ستارهها نهفتم در آسمان ابرى ـ دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من... |
|
محمد فرخي يزدي در سال 1267 در خانوادهاي فقير در شهر يزد به دنيا آمد. او در اوايل جنبش مشروطه به جرگهي مشروطهخواهان پيوست و شعر خود را وسيلهي مبارزه قرار داد، بهطوري كه در يزد او را به زندان انداختند و لبهايش را دوختند. بعد از يكي دو ماه از زندان گريخت و به تهران آمد و اشعارش را همراه با مقالاتي در روزنامهي توفان منتشر نمود و مورد توجه آزاديخواهان قرار گرفت و به شهرت رسيد. سرانجام در سال 1318 زير شكنجه، در زندان رضا شاه جان سپرد. شب چو در بستم و مست از ميِ نابش كردمماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم ديدي آن تُرك خَتا دشمن جان بود مرا گر چه يك عمر بهخطا دوست خطابش كردم منزل مردم بيگانه چو شد خانهي چشمآنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نميمرد زحسرت فرهاد خواندم افسانهي شيرين و به خوابش كردم دل كه خونابهي غم بود و جگرگوشهي درد بر سر آتشِ جور تو كبابش كردم زندگي كردن من مردن تدريجي بود آنچه جان كند تنم، عمر حسابش كردم |
|
مولانا جلالالدين محمد بلخي در سال 604 هجري قمري در بلخ به دنيا آمد. علت شهرتش به رومي اقامت طولاني وي در شهر قونيه و فوت او در اين شهر است. پس از مرگ، او را مولانا، ملّاي روم، مولوي رومي و مولوي بلخي ميخواندهاند. مولوي، اين شاعر و عارف بزرگ، بايد از دو مجراي جداگانهي مثنوي معنوي و ديوان شمس مورد بررسي و شناخت قرار گيرد. مثنوي كه مجموعهاي از داستانهاي مختلف است، در واقع داستان زندگي ارتباط مولانا با شمس تبريزي است و سايهي پنهان شمس در پشت سطور بيشتر داستانهاي مثنوي حضور دارد. برخي معتقدند، هجده بيت آغاز مثنوي -نينامه- هستهي اصلي مضمون تمام شش دفتر مثنوي محسوب ميشود و تمام اين شش دفتر تفسيرگونهاي بر همان ابيات آغازين مثنوي است. در مورد ديوان شمس بايد گفت كه اوج غزل عرفاني در اين ديوان آمده است. در ديوان شمس غزلهاي بديع و تازه و شورانگيز فراوان است. شعر او از هر حيث با سرودههاي همهي شاعران فارسيزبان متفاوت است. تنوع وزنها در ديوان شمس حيرتآور است. او در 48 وزن شعر سروده است. شعر مولانا ناظر به جهان و فراسوي جهان است و همهي افراد انسان، از آن بهرهها ميتوانند برد.
يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا |
|
شاعر بزرگ هند رابيندرانات تاگور در سال ۱۸۶۱ در كلكته به دنيا آمد. در ۱۷ سالگى براى تحصيل رسمى به انگلستان فرستاده شد، اما مطالعاتش را در آنجا به پايان نرساند. با گاندى رهبر سياسى هندِ جديد دوستىِ صميمى داشت. در ۱۹۱۵ از سوى حكومت بريتانيا نشان شواليه دريافت كرد، اما چند سال بعد در اعتراض به سياستهاى بريتانيا در هند آنرا بازگرداند. تاگور زمانى كه هنوز 20 سال بيشتر نداشت در بنگال بهعنوان يك شاعر ملى شهرت پيدا كرد و با ترجمهي پارهاى از اشعارش، بهسرعت در غرب نيز شناخته شد. معروفترين كتاب شعر رابيندرانات تاگور، گيتانجالى (Gitanjali) نام دارد كه در ۱۹۱۰ منتشر شد و ترجمهی انگليسى آن مورد استقبال فوقالعادهی محافل ادبى در اروپا و امريكا قرارگرفت و با توجه به مجموعهی آثار ادبى تاگور تا آن زمان، جايزهي نوبل ادبيات را در سال ۱۹۱۳ براى او به ارمغان آورد. مرگ از بين رفتن روشنايى نيست، خاموش كردن چراغ است؛ آنگاه كه روشنايى سپيدهدم پديدار مىشود. من خدا را در نغمه و آواى وجودم لمس ميكنم، به سان تپهاى كه آبشارهايش درياى دور دست را لمس مىكند. پروانهها لحظهها را مىشمارند، نه ماهها را و از اين رو، وقت كافى دارند. ذهنى كه تمامى فضاى آن را منطق پر كرده، مانند چاقويى بسيار تيز است؛ دستى را كه از آن استفاده مىكند، مىبرد. سایهی درخت من، از آن عابران است. میوهاش از آن کسی است که انتظارش را میکشم. |
|
سيد احمد هاتف اصفهاني
متخلص به «هاتف» در نيمهي اول قرن دوازدهم در اصفهان به دنيا آمد. به
زبانهاي عربي و فارسي تسلط داشت و به هر دو زبان شعر ميسرود. ترجيعبند
زيباي «وحده لا اله الا هو» نام او را در ميان شاعران فارسيزبان ماندگار
كرده است. هاتف را ميتوان مشهورترين شاعر دورهي افشاريان و زنديان دانست.
او در غزل از شيوهي سعدي و حافظ پيروي كرده است. ديوان اشعار او شامل دو
هزار بيت است. هاتف در پايان عمر به قم رفت و در سال 1198 در آنجا درگذشت.كس نيست كه افتادهي آن زلفِ دوتا نيست چه شود كه
به چهرهي زرد من، نظري ز براي خدا كني؟
|
|
محمدرضا عبدالملکيان از شاعران نوجوي معاصر است که در سال 1336 در نهاوند به دنيا آمد. او فارغالتحصيل مقطع دکترا از دانشكدهي کشاورزي دانشگاه تهران است. اغلب سرودههاي او، رنگي عاشقانه با درونمايهي اجتماعي دارد که با لحني صميمي و زباني ساده و خوشآهنگ و به دور از ابهام، بيان گرديده است. انسان و احوالات دروني او و عشق به تعالي، مضامين اصلي دورنمايهي شعري او را تشکيل ميدهند که از مشخصههاي شعري او نيز هستند.
آب و آبي
سبز و
سوري
ارغنون و
عشق
ماه و مِه پيچيده در هم چشم ميچرخد تو را و باغ ميچرخد من نميگويم
«تا
نفس باقي است» |
|
محمدحسين طباطبايي در سال 1321 هجري قمري در تبريز ديده به جهان گشود. در كودكي پدر و مادر خود را از دست داد. دروس مقدماتي حوزه را در موطن خود فراگرفت. عشق و شور به تحصيل و تكامل وي را بر آن داشت كه به نجف هجرت كند. در آنجا بود كه با استاد بزرگ عرفان، ميرزا علي قاضي، آشنا شد. علامه پس از بازگشت به ايران مدت 10 سال در روستاي شادآباد تبريز ساكن بود، اما بعد به قم رفت و منشأ خدمات بسيار شد. علامه بيش و پيش از آنكه بهعنوان شاعر شناخته شود، بهعنوان استاد بزرگ عرفان و فلسفه و تفسير در روزگار ما از او ياد ميشود. از او غزلياتي چند با مضامين عرفاني برجاي مانده است. مهر خوبان دل و دين از همه بيپروا برد رخِ شطرنج نبُرد آنچه رخِ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سَمَك تا به سماكش كشش ليلا برد
من به سرچشمهي خورشيد نه خود بردم راه ذرّهاي بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسي بيسر و پايم كه به سيل افتادم او كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد
جام صهبا زكجا بود، مگر دست كه بود كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد
خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود كه به يك جلوه ز من نام و نشان يكجا برد
خودت آموختيام مهر و، خودت سوختيام با بر افروختهرويي كه قرار از ما برد؟
همه ياران به سر راه تو بوديم ولي خم ابروي مرا ديد و ز من يغما برد
همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمت همه را پشت سر انداخت و مرا تنها برد |
|
اسماعيل خويي در سال 1317 در مشهد چشم به جهان گشود. از دانشسراي عالي تهران در رشتهي فلسفه و علوم تربيتي موفق به دريافت درجه ليسانس گرديد. از دانشگاه لندن درجه معادل دكتري در رشتهي فلسفه را گرفت. ژرفانديشي و القا و انتقال انديشه در كلام شعري او، موجب گرديده اشعارش مايهي فلسفي بيابند. در مجموع، خويي از شاعراني است كه او را بيشتر فيلسوف مييابيم تا شاعر. زبان خويي تا حدّي تحت تأثير زبان اخوان ثالث است. او هم اكنون در لندن به سر مي برد. اشكم دميد. گفتم: «نه
پاي رفتن نه تابِ ماندگاري؛ اما دوگانه
تا كي؟ - «كاي
پريشان! - «كايينهدار من باش.» |
|
قصيدهي آبي، خاكستري، سياه (قسمتي از شعر) حميد مصدق در سال 1318 در شهرضا، از توابع اصفهان متولد شد. او رشتهي بازرگاني مؤسسهي علوم اداري و بازرگاني تهران را به پايان برد و از دانشكدهي حقوق دانشگاه تهران فارغالتحصيل شد. محتواي شعر مصدق عموماً عاشقانه است با بينشي اجتماعي و تا حدي حماسي. او تمايل دارد مسايل اجتماعي را با زبان عاشقانه بيان كند. سطور و بندهايي از اشعارش در سالهاي پس از 1350 زبانزد دانشجويان و روشنفكران بود. در مجموع، حميد مصدق داراي زباني صميمي و ساده و بيپيرايه است. شعر او از دشوارگويي و ابهام به دور است و با بياني تغزلي و عاشقانه ديدگاههاي اجتماعي را بازگو ميكند. حميد مصدق در آذرماه 1377 درگذشت. در شبانِ
غمِ تنهايي خويش همهي عمر
سفر ميكردم در شب
گيسوي پر پيچ تو راهي ميجست
از دل من
امّا من درون
قفس سرد اتاقم دلتنگ |
|
جبران خليل جبران در سال 1883 در دهكدهاي در شمال لبنان، در يك خانوادهي مسيحي به دنيا آمد. او در 12 سالگي همراه با خانوادهاش به امريكا مهاجرت كرد و به تابعيت امريكا در آمد، البته هميشه خود را لبناني ميدانست و با مردم لبنان همدردي داشت. با انتشار كتاب «پيامبر» در سال 1923 جبران شهرت جهاني يافت. منتقدان و ناظران ادبي نوشتههاي جبران را با كلمات شاعرانه، عارفانه، رومانتيك، خيالانگيز و مانند اينها توصيف ميكنند. پس از درگذشت جبران در چهل و هشت سالگي، مردم لبنان جسد او را به كشورش بازگرداندند و پس از تشييع جنازهي دو روزهاي او را در دهكدهي زادگاهش به خاك سپردند. آنگاه زني گفت: با ما از شادي و اندوه سخن بگو. و او پاسخ داد: شادي شما همان اندوه بينقاب شماست. چاهي که خندههاي شما از آن بر ميآيد، چه بسيار که با اشکهاي شما پر ميشود. و آيا جز اين ميتواند بود؟ هر چه اندوه درون شما را بيشتر بکاود، جاي شادي در وجود شما بيشتر ميشود. مگر کاسهاي که شراب شما را در بر دارد همان نيست که در تنور کوزهگر سوخته است؟ مگر آن ني که روح شما را تسکين ميدهد، همان چوبي نيست که درونش را با کارد خراشيدهاند؟ هرگاه شادي ميکنيد، به ژرفاي دل خود بنگريد تا ببينيد که سرچشمهي شادي به جز سرچشمهي اندوه نيست. و نيز هرگاه اندوهناکيد، باز در دل خود بنگريد تا ببينيد که بهراستي گريهي شما از براي آن چيزي است که مايهي شادي شما بوده است. پارهاي از شما ميگوييد: «شادي برتر از اندوه است» و پارهاي ميگوييد: «نه، اندوه برتر است.» اما من به شما ميگويم که اين دو از يکديگر جدا نيستند. اين دو با هم ميآيند، و هرگاه شما با يکي از آنها سر سفره مينشينيد، به ياد داشته باشيد که آن ديگري در بستر شما خفته است. بهراستي، شما همچون ترازويي ميان اندوه و شادي خود آويختهايد. فقط آنگاه که خالي هستيد در يک ترازو آرام ميمانيد. هرگاه كه خزانهدار شما را بر ميدارد تا زر و سيم خود را اندازه بگيريد، شادي و اندوه شما ناگزير زير و زبر ميشود. |
|
شب عاشورا بود، عاشورای سال 49 گفتم: بروم به مجلس روضهای، از همين روضهها که همهجا هست و صدايش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. ديدم، ايمان و تعصب من به عظمت حسين و کار حسين بيش از آن است که بتوانم آن همه تحقيرها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود، شهر يکپارچه روضه بود و خانه يکپارچه سکوت و درد، چه میتوانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه میتوانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟ نامهام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به ناليدنم وامیداشت، به پناه او میرفتم- برگرفتم، گفتم: در اين تنهايیِ درد و اين شبِ سوگ، بنشينم و با خود سوگواری کنم، مگر نمیشود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضهای برای دل خويش نوشتم، آنچه را در نامهي او برای خود نوشته بودم و تصوير غربت و رنج خودم بود، تصحيح کردم تا تصوير غربت و رنج حسين گردد... حسين وارث آدم، دكتر علي شريعتي در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكّه «زمين حرام» بود و چهار ماه رجب، ذيالقعده، ذيالحجه و محرم «زمان حرام» يعني كه در آن، جنگ حرام است. دو قبيلهاي كه با هم ميجنگيدند، تا وارد ماه حرام ميشدند، جنگ را موقتاً تعطيل ميكردند؛ اما براي آنكه اعلام كنند كه: «در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست؛ ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت»، سنّت بود كه بر قُبّهي خيمهي فرماندهي قبيله، پرچم سرخي بر ميافراشتند، تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه: «جنگ پايان نيافته است». آنها كه به كربلا ميروند، ميبينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان يافته و بر صحنهي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است. اما ميبينند بر قُبّهي آرامگاه حسين پرچم سرخي در اهتزاز است. بگذار اين «سالهاي حرام» بگذرد! |
|
ابواسماعيل عبدالله بن منصور، مشهور به خواجه عبدالله، خواجهي انصاري، انصاري هروي، پير هروي و شيخالاسلام هرات، نويسنده و شاعر فارسيزبان، محدّث، مفسّر و صوفي معروف قرن 5 هجري است. در سال 396 در كهندز هرات در خانوادهاي كه نسبش به ابوايّوب انصاري - صحابي پيامبر اسلام- ميرسد به دنيا آمد و از كودكي فراگيري قرآن را آغاز كرد. او بهزودي در حديث و تفسير نيز سرآمد شد. خواجه عبدالله نزد استادان شافعي مذهب تحصيل كرد اما مذهب حنبلي را برگزيد. مدتي به نيشابور، توس، بسطام، مكه و بغداد سفر كرد و به فراگيري علم و جمع حديث پرداخت. او در تصوف از ابوالحسن خرقاني بهره جست. خواجه پس از بازگشت از سفر، در زادگاهش هرات سكونت كرد و در آنجا عنوان شيخ الاسلامي يافت. در هرات چند بار مورد تهديد مخالفان قرار گرفت و حتي از شهر نيز اخراج شد. خواجه عبدالله به زبان عربي و فارسي آثار منظوم و منثور دارد و از آن جمله مناجاتها و مجالس او به سبب دربرداشتن نثر مسجّع لطيف و پر معني شهرت خاص دارد. الهي! اگر بر دار كني رواست، مهجور مكن و اگر به دوزخ فرستي رضاست، از خود دور مكن. الهي! همه تو، ما هيچ، سخن اين است، بر خود مپيچ. الهي! طاعت فرمودي و توفيق بازداشتي، و از معصيت منع كردي، بر آن داشتي، اي ديرخشم زود آشتي! آخر مرا در فراق بگذاشتي. الهي! تا از مِهر تو اثر آمد، همه مهرها سر آمد. الهي! من كيم كه تو را خوانم؟ چون من از قيمت خويش آگاهم. الهي! آتشِ دوري داشتي، با آتش دوزخ چه كار داشتي؟ الهي! اگر يكبار بگويي : «بندهي من!»، از عرش بگذرد خندهي من. الهي! عبدالله عمر بكاست، اما عذر نخواست. الهي! اگر دوستي نكرديم، دشمني هم نكرديم، اگرچه بر گناه مصريم، بر يگانگي حضرت تو مقرّيم. الهي! همهي شاديها بيياد تو غرور است و همهي غمها با ياد تو سرور است. الهي! عَلَمي را كه خود افراشتي، نگونسار مكن، چون در آخر عفو خواهي كرد، در اول شرمسار مكن. الهي! تو آييني و دوستان تو آينه، آيين را در آينه بتوان ديد هر آينه. الهي! اگر عبدالله را نمينگري، خود را مينگر، آبروي عبدالله پيش دشمن مبر. |