نشريه‌ي فرهنگي - ادبي دبيرستان امام خميني (ره) ، شماره 1

 

 

 

 

 

مناجات، سيد مهدي شجاعي

 

بر دلم گرد ستم‌هاست خدايا مپسند

كه مكّدر شود آيينه‌ي مهر آيينم

 

خدايا!

ما اگر بد كنيم، تو را بنده‌هاي خوب بسيار است.

تو اگر مدارا نكني، ما را خداي ديگري كجاست؟

 

خدايا!

خسته‌ايم. دل‌گشاتر از تو كيست؟!

درمانده‌ايم. كريم‌تر از تو كجاست؟!

 

خدايا!

معرفت بندگي نصيب فرما! حال نيايش و روح عبادت!

ما را اسباب عزت دينت قرار ده، نه اسباب خواري‌اش.

 

خدايا!

از يادمان مبر كه اصل زندگي آن‌سوي اين ديوار است تا براي اين نصف روز، عمر جاودانه‌مان را تباه نكنيم.

 

خدايا!

اگر بناست آن محبوب آسماني را فقط چشم‌هاي پاك ببينند، آلودگان و تردامنان سر بر شانه‌ي كه بگذارند؟!

 

خدايا!

خلاء عظيم تنهايي را جز تو كه مي‌تواند پر كرد و زخم عميق غربت را جز تو كه مي‌تواند مرهم گذاشت؟

بازگشت به ابتداي صفحه

 

خمار مستي، سعدي

 

همه عمر بر ندارم، سر از اين خمار مستي

كه هنوز من نبودم، كه تو در دلم نشستي

 

تو نه مثل آفتابي، كه حضور و غيبت افتد

دگران روند و آيند تو هم‌چنان كه هستي

 

چه حكايت از فراقت كه نداشتم  وليكن

تو چو روي بازكردي در ماجرا ببستي

 

نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به

كه تحيّتي نويسي  و  هديّتي فرستي

 

دل دردمند ما را كه اسير توست يارا

به وصال مرهمي نه، چو به انتظار خَستي

 

نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا

تو كه قلب دوستان را به مُفارقت شكستي

 

برو اي فقيه دانا، به خداي بخش ما را

تو و زهد و پارسايي، من و عاشقي و مستي

 

دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري

كه چو قبله‌ايت باشد، به از آن كه خود پرستي

 

چو زمام بخت و دولت، نه به دست جهد باشد

چه كنند اگر زبوني نكنند و زيردستي

 

گله از فراق ياران و جفاي روزگاران

نه طريق توست سعدي، كم خويش گير و رستي

بازگشت به ابتداي صفحه

 

اي يار من، مولانا

 

اي يار من اي يار من، اي يار بي‌زنهار من

اي دلبر و دل‌دار من، اي محرم و غم‌خوار من

 

اي در زمين ما را قمر، اي نيم‌شب ما را سحر

اي در خطر ما را سپر، اي ابر شكّربار من

 

خوش مي‌روي در جان من، خوش مي‌كني درمان من

اي دين و اي ايمان من، اي بحر گوهردار من

 

اي شب‌روان را مشعله، اي بي‌دلان را سلسله

اي قبله‌ي هر قافله، اي قافله‌سالار من

 

هم ره زني هم ره بري، هم ماهي و هم مشتري

هم اين سري هم آن سري، هم گنج و استظهار من

 

چون يوسف پيغمبري، آيي كه خواهم مشتري

تا آتشي اندر زني، در مصر و در بازار من

 

هم موسيي بر طور من، عيساي هر رنجور من

هم احمد مختار من، هم نور نور نور من

 

هم مونس زندان من، هم دولت خندان من

والله كه صد چندان من، بگذشته از بسيار من

 

گويي مرا برجه بگو، گويم چه گويم پيش تو

گويي بيا حجت مجو، اي بنده‌ي طرّار من

 

گويم كه گنجي شايگان، گويد بلي ني رايگان

جان خواهم و آن‌گه چه جان، گويم سبك كن بار من

 

گر گنج خواهي سر بنه، ور عشق خواهي جان بده

در صف درآ واپس مجه، اي حيدر كرّار من

بازگشت به ابتداي صفحه

 

عقاب غيرت، عبدالجبار كاكايي

 

در اين تكاپو، به‌غير مردن، اگر ره ديگري نماند

چنان سر از فرط سرفرازي، فتد كه ديگر سري نماند

 

نسيم غربت، نورد عاشق، بگو به زاغان باغ غفلت

عقاب غيرت چو اوج گيرد به ابر، بال و پري نماند

 

چنين كه ريزد، قدح قدح مي، از اين رحيق آيد آن زماني

كه جز شهادت، براي رفتن دليل محكم‌تري نماند

 

گدازه‌ي شعله‌ريز ما خامشي نگيرد، مگر زماني

كه در بيابان كينه‌ورزي، چكاچك خنجري نماند

 

چنين كه در آيه‌هاي آتش، تلاوت خون ماست جاري

براي مرگ طلايه‌داران، سزاست گر بستري نماند

 

نشستگان زمانه درسي، اگر نگيرند از شهيدان

براي برگشتن از تغافل، رسد كه ديگر دري نماند

 

به ديده گفتم، در اين بيابان، پي مزار كسي نگردد

از آفتابي كه شعله‌ور شد، به‌غير خاكستري نماند

بازگشت به ابتداي صفحه

 

قاف، قيصر امين‌پور

 

و قاف

حرف آخر عشق است

آن‌جا كه نام كوچك من

آغاز مي‌شود!

بازگشت به ابتداي صفحه

 

ني‌نامه‌، قيصر امين‌پور

 

خوشا از دل نم اشكي فشاندن

به آبي آتش دل را نشاندن

 

خوشا زان عشق‌بازان ياد كردن

زبان را زخمه‌ي فرياد كردن

 

خوشا از ني، خوشا از سر سرودن

خوشا ني‌نامه‌اي ديگر سرودن

 

نواي ني نوايي آتشين است

بگو از سر بگيرد، دل‌نشين است

 

نواي ني، نواي بي‌نوايي است

هواي ناله‌هايش، نينوايي است

 

نواي ني دواي هر دل تنگ

شفاي خواب گل، بيماري سنگ

 

قلم، تصوير جان‌كاهي است از ني

علم، تمثيل كوتاهي است از ني

 

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط ني رقم زد

 

دل ني ناله‌ها دارد از آن روز

از آن روز است ني را ناله پر سوز

 

چه رفت آن روز در انديشه‌ي ني

كه اين‌سان شد پريشان بيشه‌ي ني؟

 

سري سر‌مست شور و بي‌قراري

چو مجنون در هواي ني‌سواري

 

پر از عشق نيستان سينه‌ي او

غم غربت، غم ديرينه‌ي او

 

غم ني بند بند پيكر اوست

هواي آن نيستان در سر اوست

 

دلش را با غريبي، آشنايي است

به هم اعضاي او وصل از جدايي است

 

سرش بر ني، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گرديد، گه دال

 

ره ني پيچ و خم بسيار دارد

نوايش زير و بم بسيار دارد

 

سري بر نيزه‌اي منزل به منزل

به همراهش هزاران كاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر

كه با خود باري از سر دارد اشتر؟

 

گران باري به محمل بود بر ني

نه از سر، باري از دل بود بر ني

 

چو از جان پيش پاي عشق سر داد

سرش بر ني، نواي عشق سر داد

 

به روي نيزه و شيرين‌زباني!

عجب نبود ز ني شكر فشاني

 

اگر ني پرده‌اي ديگر بخواند

نيستان را به آتش مي‌كشاند

 

سزد گر چشم‌ها در خون نشينند

چو دريا را به روي نيزه بينند

 

شگفتا بي‌سر و ساماني عشق!

به روي نيزه سرگرداني عشق!

 

ز دست عشق در عالم هياهو است

تمام فتنه‌ها زير سر اوست

بازگشت به ابتداي صفحه

 

كوچه، فريدون مشيري

 

بي‌تو مهتاب‌شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهان‌خانه‌ي جانم، گل ياد تو رخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر‌گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه، محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه‌ي ماه فرو‌ريخته در آب

شاخه‌ها دست‌برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل‌داده به آواز شباهنگ.

 

يادم آيد تو به من گفتي:

ـ«از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن.

آب، آيينه‌ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم: «حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش تو، هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم،

 

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو دراُفتادم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، ناله‌ي تلخي زد و بگريخت...

 

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم...

 

بي‌تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.

بازگشت به ابتداي صفحه